خدایا شکرت
برام هیچ حسی شبیه تو نیست....تو پایان هر جستجوی منی....
یعنی هر چی از سفری که به شیراز رفتیم تعریف کنم کم کردم خیلیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی بهمون خوش گذشت دلمون نمیخواست اصن برگردیم کاش همیشه زندگی بخور و بخواب و گردش بود! هر روز صبح پا میشدیم میرفتیم جاهای دیدنی و بعداز ظهر یکی دو ساعت استراحت میکردیم و دوباره تا آخر شب گردش.... روز اول رفتیم سعدیه بعدش حافظیه بعد رفتیم باغ ارم و نارنجستان و خونه ی زینت الملوک و ارگ کریمخان و شاه چراغ روز دوم رفتیم تخت جمشید و نقش رستم و دروازه قرآن و پارک جلوی ارگ کریمخان و فالوووووووووده شیرازی روز سوم دوباره پارک جلوی ارگ و فالوده و شاه چراغ و بازار وکیل و حمام وکیل شب روز سوم ساعت ۱۱:۳۰ هم برگشتیم تهران خیلی دلمون گرفت از برگشتن... ولی چقدر شیراز جاهای دینی داشتاااااااا!!!!! تماشای هر کدوم از جاهای دیدنیش منو محو میکرد دلوم میخواست مثلا یه لحظه سفر میکردم به گذشته و خونه ی های خوشگلی که الان موزه شدن و با آدماش میدیدم من که الان بی حوصله تر و تنبل تر از قبل شدم اصلا دیگه حال و حوصله ی سر کار اومدن ندارماااااااااا مسافرت و خوش گذرونی حساااااابی تنبلم کرد
مجتبی واسه فردا ساعت ۷:۳۰ بلیت گرفت... هوراااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا برگشتمون هم شنبه ساعت ۱۲ شبه تنها غصه ام الان اینه که مجتبی دیشب که میرفتیم خونمون حالش خیلی بد بود . رسیدیم خونه شام سوپ خوردیم ولی مجتبی زیاد نخورد. بعدش من براش آب پرتقال طبیعی گرفتم بعد اینکه خورد گفت: ناراحت نمیشی برم بخوابم ؟ گفتم نه عزیزم برو دیشبم شیفت بودی خسته ای. همین که رفت تو اتاق پرید تو حموم و هر چی خورده بود و بالا آورد!!! منم که اینقده حساسم از این ور اوق میزدم و گوشامو گرفته بودم و تو خونه دور خودم میدویدم! بعد چند دقیقه از پذیرایی صداش کردم (جرات نمیکردم برم تو اتاق) دیدم حالش خوبه و داره دوش میگیره. خیلی اعصابم به هم ریخت... وقتی اومد یه چایی نبات بهش دادم و گفتم بره سریع بخوابه. منم شروع کردم به بستن چمدون. بعدشم رفتم کنارش یه پارچ آب گذاشتم و گرفتم خوابیدم. صبح هم حالشو پرسیدمو با نگرانی اومدم سر کار اگه واسه مسافرتمون مرخصی نمیگرفتم حتما امروز نمیومدم سر کار. خدا کنه عزیز دلم حالش خوب بشه تا فردا سفر خوب و خوشی داشته باشیم با هم. بعدا نوشت: امروز حال همسرم خدا رو شکر بهتره ولی هنوز کامل نه ... دیروز ۲ تا آمپول زد ... امروز ساعت ۵:۳۰ باید فرودگاه باشیم... خدا حافظ تا دوشنبه
بعد از ۳ ماه داره ماه عسلمون جور میشه ... بچه ها دعا کنید همه چی اوکی بشه ایشالا میخوایم بریم شیراز جا اوکی شد... ولی پروازا تا حالا هر چی گشتیم پر بودن و مجتبی همچنان در حال گشتنه.... مرخصی هم ایشالا جوره .... حالا دعا کنید یه جای خالی توی یه هواپیما برای ما پیدا بشه تا ما اولین مسافرت کااااااااااااااملا مستقلمونو بریم اونم به شهری که من تا حالا نرفتم ولی مجتبی یه بار قبلا رفته آرزو (سر به هوا) خانمی دارم میام پیییییییییییییییشت
روز زن با مجتبی شام رفتم بیرون و کباب خوردیم... بهدش مجتبی گفت هر چی دوس داری بگو برات بخرم و از اونجایی که منم همیشه اینجور مواقع هول میشم و دلوم میخواد همه چیز و بخرم یه بار میرفتم سمت مانتو فروشی ها یه بار میرفتم سمت کفش و کیف یه بار میرفتم سمت لوازم بهداشتی بالاخره مجتبی هی باید منو از جلوی مغازه های مختلف جمع میکرد . هی هم میپرسید عزیزم آخه بگو چی میخوای؟؟؟!!!! منم میگفتم همه رو میخووووووووم.... میگفت : همه نمیشه یه چی بگو الان برات بخرم بقیه رو بعدا برات کم کم میخرم. اینقدر فس فس کردم که موقع برگشتن که تصمیم گرفتم کتونی بخرم همه ی مغازه ها جلو چشام میبستن و میرفتن و منم تند تند در حال دوییدن بلکه برسم به مغازه ی مورد نظر... امارسیدیم خونه و من نتونستم چیزی بخرم... بهدش چون که من اگه همینجوری بدون کادو میرفتم خونه دلوم میگرفتو غصه میخوردم تو کوچمون دیدم یه مغازه بازه رفتم توش و گفتم مجی اتو مو خوب میخوام. مجتبی هم یه دونه اتو مو خوب از اینا که تو ۲ دقیقه میتونی مو رو باهاش صاف کنی خرید. منم خوشحال شدم و رفتیم خونمون .... من ... نه می خوام ، نه می تونم تورو از یاد ببرم رضا صادقی حتما گوش کنید..... کلیک


.gif)
.gif)
.gif)




![]()


![]()
![]()
![]()
![]()













با تو هرلحظه به لحظه خوبم وعاشق ترم
تو پر و بال منی نازنین حال منی
باتو حتی می تونم بی بال و پر هم بپرم
| miss-A |

